تبليغاتX
برکه ی مهتاب
غزل یا غزل؟؟؟؟؟ مسئله اصلا این نیست....

الف- سلام دوستان عزیزم

ب- بعضی از عزیزان سروده های من رو با معیار های شعر پست مدرن سنجیده و خرده هایی در همین باب گرفته بودن...بنده هیچ ادعایی در مورد پست مدرن بودن اشعارم ندارم و فقط وسواس دارم که از زبان امروز فاصله نگیرم و تا بعد هم خدا بزرگ است..

ج- احساس هیچ گاه٬ هیچ کجا و در هیچ کس نمی میرد (جبران خلیل جبران)

د- دیدمش٬ و آنقدر متاثرش ماندم تا این شعر

ه- ...

 

برف یکدست و نرم می بارید

در شبی ساکت و زمستانی٬

رد ممتدّ جای پایش بر

جدول سرد و خیس و سیمانی

 

دکمه ی بازِ ژاکتش را بست

در یک بسته کِنت را وا کرد

زیر لب گفت «لعنت» و آرام

به کف دستهای خود ها کرد

 

به دل آسمان نگاه انداخت

«پس کجایی خدای بی همتا!!؟؟»

تک و توک از میان توده ی ابر

کورسوی ستاره ای تنها

 

نوربالا به چشمهایش زد

یک «پژو» دار و دسته ی اوباش

و هواری که دورتر میشد:

آی ی ی...امشب بیا و با ما باش...

 

لای لا لای نیش ترمزها

خاطرش را به کودکی ها برد

یاد آن دوره گرد فالفروش

پیش چشمش٬ تلو تلو میخورد:

 

....بده من..ای عزیز..دستت را

تا ببینم که سرنوشتت چیست

هوم م م...خطی که این طرف٬ اینجاست

این همان شاهراه خوشبختی است

 

این یکی خط٬ همین که این گوشه است

یعنی مردی ز دور٬ می آید

برو جانم..که فال نیکوییست

شادی و

شوق و

شور٬

می آید

***

 

برف٬ یکدست و نرم٬ می بارید

در شبی ساکت و زمستانی٬

شبنمی روی گونه لغزید از

چشمهای زنی...خیابانی...

 

شاد و در پناه حق بمانید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:0  توسط مهدی معارف  |