و دوست داشتن آن کلمه ی نخستین بود
...و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود...
«حسین منزوی»
سلام
.
.
و
.
.
غزل:
از پشت قاب پنجره وقتی که خندیدی
یک دل نه صد دل عا... نگو این را نفهمیدی
آرامشت را خوب من٬ هر روز می دیدم
تو آن همه دلواپسی ها را نمی دیدی؟؟
گلدان قلبم بود و بذر مهر ورزیدن
بر دانه ی مهر خودت هر روز تابیدی٬
تا اینکه کم کم رنگ و رویت مهربان تر شد
تا اینکه کم کم شعرهایم را پسندیدی
پهنای کوچه کمتر از دلبستگی ها بود
وقتی که از باغ نگاهم میوه می چیدی...
***
حالا که دیگر٬ قدر شعرم را نمیدانی
حالا که از رسم و رسوم عشق٬ رنجیدی
حالا که جز این بی قواره آسمان من
در آسمان هر کس و ناکس درخشیدی٬
رفتم که دیگر بر نگردم٬ نه نمانده هیچ
بحث و سوال و پاسخ و ابهام و تردیدی
ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒ ط
نه جان من... حرف مرا هرگز نفهمیدی ....
شاد و در پناه حق بمانید.






