حرف شش تا مونده به آخر:
دیشب تصمیم گرفتم که امروز به روز شم و امروز ساعت ۸.۴۵ صبح دقیقه وقتی داشتم از خواب بیدار میشدم شنیدم که امیرحسین مدرس از شبکه ی دو داره یکی از غزل های امین پور رو میخونه
تااینجا همه چیز عادی بود فقط وقتی غزل تموم شد گفت:
این هم غزلی از مرحوم قیصر امین پور رحمه الله علیه....
فقط میتونم بگم خشکم زد..همین...
الان هم هیچی نمیتونم بگم
فقط خوشحالم که وقتی حدود ده روز پیش تو خانه ی هنرمندان اسمشو خوندن که برامون صحبت کنه.....سالن اونقدر براش دست زد که مطمئن بشه تو قلب هممون ریشه دوونده و خیلی بیشتر از قدرت بیان کلمات دوسش داریم...
شاعری که حرف اخر عشق حرف اول نامش بود...و دردهاش هیچ وقت جامه نبودن....
خدایش بیامرزد.....
حرف پنج تا مونده به آخر:
در این شلوغ بازار شعر و ادبیان قراره شاهد یه جشنواره ی متفاوت باشیم
این بار از طرف خانه ی شاعران تبریز جشنواره ی خط سوم در اواخر همین ماه برگزار میشود
با صحبتهایی که با صالح سجادی عزیز دبیر جشنواره داشتم اینطور دستگیرم شد که این جشنواره از حیث داوری و کیفیت و نحوه ی برگزاری بسیار متفاوت خواهد بود
اطلاعات بیشتر رو اینجا ببینید:
http://www.khattesewom.blogfa.com/
حرف چهار تا مونده به آخر:
میدونم غم انگیز ترین صحنه ای که میتونه مشاهده بشه شاعری هست که داره از شعرش دفاع میکنه یا چیزی رو به کسی در مورد شعرش توضیح میده
برای همین خواهش میکنم در صورت امکان برای اینکه من رو بیشتر شرمنده ی خودم نکنین ادامه ی این بخش رو نخونین و مستقیم تشریف ببرین به حرف سه تا مونده به آخر!!!
.
.
.
خب با عرض تشکر از اینکه به حرفم توجه کردین
در غزل پست قبل٬ بیت آخر شعرم این بود:
ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒ ط
نه جان من... حرف مرا هرگز نفهمیدی ....
نمیخوام در مورد چیزی توضیح بدم فقط یه سری از دوستان که تعدادشون از جمیع انگشتای من خیلی خیلی بیشتر بود گفته بودن که این مصرع فونتش خرابه و تو کامپیوترشون نشون داده نمیشه
صرفا برای اینکه بهشون اطمینان خاطر بدم که ایراد از کامپیوتر اونها نبود عرض میکنم که این شعر خودش اینجوریه
فقط کاش وقتی به اون مصرع ناخوانا رسیده بودن از شعر٬ یا کامپیوتر٬ (یا من) نا امید نمیشدن و مصرع بعدش رو هم میخوندن...شاید فرجی حاصل میشد...
حرف سه تا مونده به آخر:
این روزها صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد یه ستون هست به نام "جنگ سرد" که ابراهیم رها اونجا طنز مینویسه
شاید بشه گفت جزو تنها جاهایی!! هست که کسی جرات کرده مستقیم در مورد اوضاع درهم این جامعه شکایت کنه و با توجه به لحنی که داره بعید میدونم زیاد دووم بیاره و به نظرم همین روزها ابراهیم رها هم میره همون جایی که افراد معلوم الحال زیادی رفتن
پیشنهاد میکنم نوشته هاشو بخونین
حرف دو تا مونده به آخر:
یه جمله تو یه وبلاگ یه دوست خوندم که به نظرم خیلی قشنگ بود و حتی با وجود اینکه هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره به نظرم حداقل ارزش یه بار نوشتن رو داشته باشه:
"زمین گرد هست...شاید فقط به این علت که اگه گرد نبود این مردم همدیگه رو پرت میکردن پایین..."
حرف یکی مونده به آخر:
همواره عشق...بی خبر از راه میرسد...
یک ماه پیش، درست چند روز بعد از سالگرد تولد حسین منزوی تو یه کتاب فروشی داشتم قفسه های شعر رو میگشتم که خانم فروشنده کتاب تیغ و ترمه ی منزوی رو نشونم داد و گفت "اگه میخوای شعر بخونی این رو بگیر بخون..درسته شاعرش زیاد معروف نیست... ولی شعرهاش خیلی قشنگه...."
دلم خیلی گرفت...نمیدونم چرا اکثر افراد حسابی این مملکت به اون چیزی که واقعا لیاقتشونه نمیرسن...
حرف اخر:
این روزها رو دارم در تضاد کامل میگذرونم و نمیدونم چقدر دیگه دووم میارم...به قول یه دوست خیلی خیلی عزیز آخر نفهمیدیم ما دست از سر شعر بر نمیداریم یا شعر دست از سر ما...
این غزل هم....هیچی...خودتون بخونید....
عجیب خسته از این روزهای پاییزم
دوشنبه است... و از انتظار لبریزم
نیامدی و شب روز من یکی شده است
همانقدَر که نخوابیده ام، سحرخیزم
یکی خودم، و یکی جای خالی ات، جانم
نشسته ایم و دو فنجان چای می ریزم
دوباره حجم صدای تو را کم آوردم
که آخرین غزلم را بر آن بیاویزم
به زور قافیه ها نیست این که میگویم-
-برای حادثه ی دوری تو، ناچیزم
به خاک گرم نشستم ولی عجیب اینکه
از این زمین ترک خیز...بر نمی خیزم....
***
خلاصه اینکه همین است ماجرا، تا شب:
گذشت روز... و تنهایی غم انگیزم
دوباره ساعت من از دوازده رد شد
سه شنبه است... و از انتظار....
شاد و در پناه حق بمانید






