ب- بعضی از عزیزان سروده های من رو با معیار های شعر پست مدرن سنجیده و خرده هایی در همین باب گرفته بودن...بنده هیچ ادعایی در مورد پست مدرن بودن اشعارم ندارم و فقط وسواس دارم که از زبان امروز فاصله نگیرم و تا بعد هم خدا بزرگ است..
ج- احساس هیچ گاه٬ هیچ کجا و در هیچ کس نمی میرد (جبران خلیل جبران)
د- دیدمش٬ و آنقدر متاثرش ماندم تا این شعر
ه- ...
برف یکدست و نرم می بارید
در شبی ساکت و زمستانی٬
رد ممتدّ جای پایش بر
جدول سرد و خیس و سیمانی
دکمه ی بازِ ژاکتش را بست
در یک بسته کِنت را وا کرد
زیر لب گفت «لعنت» و آرام
به کف دستهای خود ها کرد
به دل آسمان نگاه انداخت
«پس کجایی خدای بی همتا!!؟؟»
تک و توک از میان توده ی ابر
کورسوی ستاره ای تنها
نوربالا به چشمهایش زد
یک «پژو» دار و دسته ی اوباش
و هواری که دورتر میشد:
آی ی ی...امشب بیا و با ما باش...
لای لا لای نیش ترمزها
خاطرش را به کودکی ها برد
یاد آن دوره گرد فالفروش
پیش چشمش٬ تلو تلو میخورد:
....بده من..ای عزیز..دستت را
تا ببینم که سرنوشتت چیست
هوم م م...خطی که این طرف٬ اینجاست
این همان شاهراه خوشبختی است
این یکی خط٬ همین که این گوشه است
یعنی مردی ز دور٬ می آید
برو جانم..که فال نیکوییست
شادی و
شوق و
شور٬
می آید
***
برف٬ یکدست و نرم٬ می بارید
در شبی ساکت و زمستانی٬
شبنمی روی گونه لغزید از
چشمهای زنی...خیابانی...
شاد و در پناه حق بمانید.

با چند رباعی آمده ام که امیدوارم خوشتون بیاد...
بزرگی( که نامش نادر ابراهیمی بوده) میگوید:
از عشق سخن باید گفت، همیشه از عشق سخن باید گفت،
حتی اگر عاشق نیستی از عشق سخن بگو...
حتی انکه عاشق نیست، باید از عشق بگوید..
چه برسد به این دل ما که.......
بگذریم....
در همهمه ی بازی این چرخ کبود
در کشمکش جهان پر آتش و دود
دل، دلخوش این است که گهگاه توان
اشکی بفشاند و چار خطّی بسرود...
***
اِنقدر مگو که "عشق پوچ است و سراب"
یا اینکه "دو روز زندگی را دریاب"
بانو، دل ما آنچه نمی داند چیست
قدر سر سوزنی حساب است و کتاب....
***
گفتی که "دلم پیش شما هست،،، ولی!!!"
"از عشق نخواهم که کشم دست،،، ولی!!!"
نفرین به جهان که یار هر ناکس شد
یک لحظه به کام من سرمست،،،ولی!!!...
***
ماندم من و این کوه ندامت، ای دوست!
افسوس و غم و اشک و ملامت، ای دوست!
آتش زدی آن لحظه که گفتی آرام:
"دیدارِ دگر...روز قیامت...ای دوست..."
شاد و در پناه حق بمانید..






